نمی دانم که این نگاه تاریخی مظلوم پرستی در میان مردم ما از کجا نشات گرفته است؟ اما هر چه باشد به عنوان کسی که منتقد همیشگی اینگونه جهان بینی ها بوده ام و خواهم بود وظیفه خود می دانم که نقد رفتار و گفتار اشتباه مظلومانی ( که دوستشان دارم اما نمی پرستمشان ) را درحد دانش اندک خود انجام دهم.
این اصل که چون بخشی از هویت و شخصیت تاریخی امثال من با چهره هایی مانند عبدی، گنجی، حجاریان، خاتمی و مانند اینها شکل گرفته نه تنها توجیهی برای تقدس بخشی به ایشان نیست بلکه وظیفه مرا در طی طریق خود سنگینتر می کند.
مصاحبه اخیر عباس عبدی با آرش بهمنی ولحن سراسر تحقیر آمیز و ناشایست وی نسبت به تمام فعالین سیاسی داخل و خارج از کشور از طیف های مختلف مرا برآن داشت تا از سر ارادت و خیرخواهی نکاتی چند به ایشان تذکر دهم.
در کسادی بازار سیاست ورزی در ایران که کمتر تردیدی وجود دارد اما این سوال پیش می آید که در همین آشفته بازار اگر هنوز هستند احزابی مانند مشارکت و شخصیت هایی مانند اکبر گنجی که با تمام انتقادات وارد و ناوارد بر آنها ( که اتفاقا کم هم نیستند ) و با هر مشقتی که شده در عین مبارزه با تمام عوامل بیرونی و درونی از جمله مالی، امنیتی و...، آیا شخصی مانند عبدی که تمام هویت سیاسی خود را مدیون جریان اصلاح طلبی ایران است حق دارد که اینگونه و با زشتی تمام زحمات آنها را ( هر چند اندک و ناچیز ) به سخره بگیرد؟
آیا عبدی تاکنون یکبار هم از خود پرسیده است که از وقتی که دوران محکومیت ننگین و ناعادلانه اش به پایان رسیده، جز ایراد گرفتن چه راهی را به عنوان بدیل پیش روی اصلاح طلبان قرار داده است؟
عبدی باید پاسخ دهد که وقتی خودش هیچ استراتژی که نه حتی تاکتیکی، برای برون رفت از شرایط فعلی جهت عرضه ندارد چگونه از تمام فعالان سیاسی کشور می خواهد که به خانه های خود بروند و مانند وی با نسیم مفرح کولرهای گازی در تابستان داغ امسال حال نمایند؟
عبدی باید پاسخ بدهد که آیا این عصبانیت و به مسخره گرفتن اصلاح طلبان و اصلاح طلبی ( چه مشارکت چه گنجی ) که توسط وی در حال انجام است به علت ناراحتی شخصی از حزبی مانند مشارکت به واسطه عمل نکردن به استراتژی خروج از حاکمیت وی در سال 81 ( که بنده در آن مقطع تا حد زیادی با آن موافق بودم )، نیست؟
اساسا استدلال های عبدی با استدلال های برادر حسین در مسخره کردن و دست انداختن تمام فعالان سیاسی اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب چه تفاوتی دارند؟ مگر برادر حسین از چه واژگان و ادبیاتی در استهزای اصلاح طلبان استفاده می کند که عبدی از آن استفاده نمی کند؟
ادعاهای عبدی ( که به زحمت هم نمی توان نام نقد را بر آنها نهاد ) آنگاه به یک وادی خطرناک هم نزدیک می شوند که وی به صراحت از روش های احمدی نژاد در اداره کشور دفاع می کند و آنها را کار تلقی می کند.
بی شک این سخن را به جز عبدی تنها می توان از سلطنت طلبها و طرفداران حمله نظامی آمریکا به ایران شنید یا کسانی که ....
مجموع موضع گیری ها و روش های اخیر عبدی نشان دهنده این موضوع است که وی مشغول حفر گودالی پیرامون خود است که نگارنده نام آن را انفعال سیاسی معطوف به دخالت خارجی می گزارد.
به رغم انتقادات زیادی که به روش های سیاسی اکبر گنجی هم دارم اما بی شک دایره انصاف و اخلاق سیاسی وی را بسیار بیشتر و وسیعتر از عبدی می دانم و معتقدم که وی بر خلاف عبدی هیچگاه در نقد اصلاح طلبان از دایره انصاف و اخلاق خارج نشد.
متاسفم آقای عبدی....
دفاع از مصاحبه عبدی _ علی شفیعیان
هنگامی که از محمد خاتمی تا سید حسن خمینی و از محمود احمدی نژاد تا سید علی خامنه ای همه یک جور درباره بحران فلسطین می گویند و همه یک جور می اندیشند یعنی این جنگ خاورمیانه آنقدر با دیگر جنگ ها متفاوت است که این ۴ نفر را به یک اندیشه واحد قلبی برساند: نابودی اسرائیل
این جنگ جنگ حماس، حزب الله، سوریه یا حتی لبنان با اسرائیل نیست، جنگ جنگ اسلام با یهود است.جنگی بر سر یک تاریخ....
دو قوم که عقده های فروخورده تاریخی را باید روزی بر سر یکدیگر خالی می کردند، آیا آن روز امروز است؟
نمی دانم چرا از جنگ های تاریخی دل خوشی ندارم؟
به نفع خودتان است که تمامش کنید....خدا را شکر کنید که تقید تشکیلاتی و اخلاقیم مانع افشای شما شد اگر نه ناگفته های خود را ( که بسیار بیشتر از گفته هایم است ) همین جا بیان می کردم نه به صورت ناشناس در بلاگ های .....
متاسفم از اینکه در این سالها آنقدر با واژگان مقدسی مانند آزادی بازی شد که این جماعت هم عملکرد زشت خود را پشت این نقاب و نقاب های واژگان مقدس دیگر پنهان می کنند.
از تمام مخاطبان گرامی وبلاگ حقیر بابت پست این مطلب پوزش می طلبم اما چاره ای باقی نمانده بود....
پ.ن: مراد از این پست خواهر و برادری نبود که بنده را به عنوان جاسوس هاشمی و روحانی در حزب مشارکت شناسایی کرده است.این دوست عزیز آزاد است که کماکان به نظریه پردازی های خود در کامنت دونی بوی خاک ادامه دهد بدون اینکه نگران پاک شدن مطالبش باشد.
آنهایی که باید می گرفتند گرفتند....
امريکا
شما به رئيسجمهور امريکا میگوييد: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمیافتد، فقط شما معروف میشويد و درباره مادر رئيس جمهور کتاب مینويسيد و ميليونها دلار درآمد کسب میکنيد! اما بعد از آن، رئيسجمهور از شما به دادگاه شکايت میکند و شما مجبور میشويد که بابت غرامت، همه پولتان را به رئيسجمهور بدهيد!
انگلستان
شما به نخستوزير انگلستان میگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير هم به شما میگويد: «مادر خودت رو...»!
فرانسه
شما به رئيسجمهور فرانسه میگوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليونها نفر از مردم به خيابانها میريزند و در حمايت از شما، به رئيسجمهور میگويند: «مادرت رو...»! رئيسجمهور هم درباره جريحهدار شدن احساساتش شعری میسرايد و آنرا در روزنامهها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر میکند!
ژاپن
شما به نخستوزير ژاپن میگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير تعظيم میکند و به شما میگويد: «ببخشيد، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد.»!
آلمان
شما به صدراعظم آلمان میگوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما میآيد و به شما میگويد: «لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشيد.»!
سوئد
شما به نخستوزير سوئد میگوييد: «مادرت رو...»! از مردم رأیگيری میشود که آيا شما مادر نخستوزير را... يا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخستوزير را...! ولی اگر رأی منفی داده شود، نخستوزير دست شما را در مقابل دوربينهای تلويزيونی میفشارد و برای شما آرزوی موفقيت میکند!
ترکيه
شما به رئيسجمهور ترکيه میگوييد: «مادرت رو...»! و رئيسجمهور هم اسلحهاش را در میآورد و به شما شليک میکند. اگر شما کُرد باشيد، رئيسجمهور مورد تشويق قرار میگيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار میکنند و او در بين راه فرار میکند و به يونان پناهنده میشود!
سوئيس
شما به نخستوزير سوئيس میگوييد: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخستوزير با شما تماس میگيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما میدهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنيد!
هند
شما به نخستوزير هند میگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير شما را به خانهاش دعوت میکند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان میدهد و برای شما آواز میخواند و گريه میکند. شما هم متأثر میشويد و به خانه برمیگرديد و میبينيد که خانوادهتان ناپديد شدهاند و سالهای سال به دنبال خانواده خود از اين شهر به آن شهر آواره میشويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی میميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته میشود!
کانادا
شما به نخستوزير کانادا میگوييد: «مادرت رو...»! مادر نخستوزير خبردار میشود و مقالهای فمينيستی در روزنامه چاپ میکند و تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد و از شما میخواهد که پدر نخست وزير را...!
کلمبيا
شما به رئيسجمهور کلمبيا میگوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامهتان را مینويسيد و در اولين فرصت خود را دار میزنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخسوراخ شده و با اسيد سوزانده شدهايد، پيدا میکنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشه سگ تشخيص داده و در حومه شهر دفن میکند!
چين
شما به رئيسجمهور چين میگوييد: «مادرت رو...»! رئيسجمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانوادهتان را...! سپس شما به همراه خانوادهتان به کره ماه تبعيد میشويد!
ايتاليا
شما به نخستوزير ايتاليا میگوييد: «مادرت رو...»! روزنامهها خبر رسوايی مادر نخستوزير را چاپ میکنند و مافيا به خاطر شهرت زيادتان، به شما پيشنهاد همکاری در زمينه تهيه فيلمهای پورنو میکند! نخستوزير هم برای تلافی، يک بازی دوستانه فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب میدهد و داور بازی را میخرد و تيم محبوب شما را با نتيجه مفتضحانهای شکست میدهد!
روسيه
شما به رئيسجمهور روسيه میگوييد: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار يک سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته میشويد! به خانواده شما اطلاع داده میشود که شما در حال مستی رانندگی کردهايد و شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکهتکه شده است!
عربستان
شما به رئيسجمهور عربستان میگوييد: «مادرت رو...»! همه به شما میخندند، چون عربستان رئيسجمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود میشويد و اين دفعه به پادشاه عربستان میگوييد: «مادرت رو...»! همه از خنده دست میکشند و پادشاه هم زبان شما را قطع میکند!
ايران
چــــی؟! شما به رئيسجمهور ايران میگوييد: «مادرت رو...»؟!! متأسفم دوست من، ديگر دير شده! حداقل یک سالی هست که رئيسجمهور نه تنها مادرت رو بلکه....*
* به علت مطالب خیلی خلاف عفت عمومی حذف شد
پ.ن: جرح و تعدیلی از نوشته ای در همین زمینه از وبلاگ نگاهی دست و پا شکسته
برای سنجش میزان موفقیت یک حرکت سیاسی نباید به کمیتی مانند تعداد هواداران آن حرکت یا شاخص هایی از این نوع چندان اهمیت داد؛ مهم تاثیری است که این حرکت می تواند بر فضای سیاسی و یا ساختار نظام مورد هدف خود بگزارد.
دیشب که اخبار صدای آمریکا تصاویر اعتصاب غذای اکبر گنجی و تعدادی حداکثر ۱۵ تا ۲۰ نفر از کسانی که دعوت وی به اعتصاب غذا را پذیرفته بودند و غالب آنها هم پیرزن ها و پیرمردهای ۷۰-۵۰ ساله ای بودند که هر کدامشان دبیرکل فلان حزب اپوزسیون ساکن آمریکا هستند اما در کمال آزادی بیان و سازماندهی مفصل حتی نتوانسته بودند از احزاب گل و گشاد خود دو نفر را با خود همراه کنند، سخت ناراحت شدم و امروز که خنده از ته دل حسین شریعتمداری به این عمل را دیدم افسوسی صدبار بیشتر....
و حسرتی دیگر از این بابت که چرا فاطمه حقیقت جو اسیر این بازی شد؟
آیا شان و محوریت اکبر گنجی و یا فاطمه حقیقت جو در میان روشنفکران، نخبگان و دانشجویان ایران، آنی است که دیروز در نیویورک و در مقابل سازمان ملل شاهد بودیم؟
قهقهه مستانه برادر حسین، معانی زیادی دارد....
آقای گنجی عزیز، چرا؟؟؟
تعداد خبرنگاران بیشتر از اعتصابیون است _ نیک آهنگ کوثر
۱) اوضاع این منطقه خراب شده که حداقل ۷۰ درصد بدبختی های جهان در یک قرن گذشته از زیر سر آن بلند می شود مانند همیشه قمر در عقرب است و از این نظر هیچ جای تعجب هم وجود ندارد.
در تجاوزگری اسرائیل و مظلوم واقع شدن تاریخی فلسطینیان که هیچ ان قلتی نیست، می ماند واقعیتی که قطعا چاره ای جز پذیرش آن وجود ندارد و آن نه حتی موجودیت اسرائیل که پذیرش این نکته است که تنها راه واقعی ایجاد ثبات و صلح دائمی در خاورمیانه تشکیل دو دولت مستقل فلسطینی و اسرائیلی در کنار هم است.
از تجاوزات اسرائیل که نگذریم، می ماند اقداماتی که دولت به رهبری حماس در نوار غزه علیه اسرائیل انجام می دهد و نفت ریختن بر روی این آتش توسط حزب الله ( که صدالبته همزمانی اقدامات حزب الله با جدی شدن بحث بر روی پرونده هسته ای ایران هم جای تجزیه و تحلیل دارد )
در این میان یکی نیست به ما که طبق معمول کاسه داغ تر از آش شده ایم بگوید در شرایطی که حتی یک کشور مسلمان یا عرب هم حاضر نیست اینگونه از کشور سوریه دفاع کند چرا ما حمله به سوریه را حمله به جهان اسلام تلقی می کنیم که با پاسخ کوبنده!!! روبرو خواهد شد؟
ای بابا! اگر با این استدلال که در نقشه یک قرن پیش جهان کشوری به نام اسرائیل وجود نداشت( شرمنده؛ لینکشو پیدا نکردم ) بنابراین امروز هم نباید این کشور وجود داشته باشد، خواهان نابودی اسرائیل باشیم که لاجرم باید خواهان نابودی ۲۰-۳۰ کشور دیگه هم باشیم که در همین دو دهه گذشته تاسیس شده اند.
۲) اعتصاب غذای سه روزه بین المللی که توسط اکبر گنجی سازماندهی می شود از امروز آغاز شد.
بنده به علت مشکلات حادی که قطعا در صورت اعتصاب غذای حتی ۲ ساعته با آن روبرو می شوم از شرکت در آن خودداری می کنم اما حمایت سخت و قاطعانه خود را از آن اعلام می کنم.
فکر می کنم که بازهم شرف گنجی...
۳) این همه موضوع تو این ۸-۷ ساله برای رفراندوم وجود داشت، حالا این مصطفی تاج زاده گیر داده به رفراندوم برای جیره بندی بنزین!!!
ما خودمون هم یه طوریمون میشه...
۱) گفته می شود رامین جهانبگلو به جرائم و خیانت های بی شمار خود از قبیل زمینه سازی برای انجام انقلاب های مخملی در ایران، فساد مالی و رابطه سکسی نامشروع اعتراف شده!!! و نوار اعترافات وی در یکی از جلسات شورای عالی انقلاب فرهنگی!!! برای حضار پخش شده است.
این هم زهرماری پس از چشیدن شیرینی آزادی یاشار و عابد...
۲) دوست و همکار عزیزم احسان تقدسی در پیغامی که برای مطلب قبلی بنده گذاشته،ضمن دفاع از رایی که در انتخابات گذشته ریاست جمهوری نداد، شرکت نکردن خود و همفکرانش در انتخابات مختلف را باعث آن دانسته که این دسته در فضایی فارغ از هیاهوی انتخاباتی، نسبت به رصد کردن شاخص هایی چون آزاد و عادلانه بودن انتخابات، موفق تر از کسانی باشند که در انتخابات شرکت می کنند.
بنده چند ان قلت خود را به این استدلال بیان می کنم تا چه مقبول افتد...
الف: شرکت کردن و یا شرکت نکردن در انتخابات مختلف، امری کاملا نسبی است. اساسا انتخابات در ایران پس از انقلاب مشروطه تنها وسیله نیل به دموکراسی بوده است.بنابراین عقل سلیم حکم می کند هنگامی که شما تنها از یک وسیله در راه رسیدن به اهداف خود بهره مند هستید در صورتی که می توانید، از آن استفاده کنید و در صورتی که نمی توانید خیر.
به عنوان مثال هیچ کدام از دوستان بنده همچون خودم در انتخابات مجلس هفتم شرکت نکردند چون امکان شرکت در آن به لحاظ غیر عادلانه بودن و غیر رقابتی بودن آن امکان نداشت.
بنابراین من هم درانتخاباتی که نسبتا آزاد و عادلانه نباشد قطعا شرکت نمی کنم اما باید پذیرفت که انتخابات گذشته ریاست جمهوری واجد حداکثری از حداقل های یک انتخابات آزاد بود پس شرکت در آن کاملا قابل توجیه بود.
ب: تنها پاسخی که برای استدلال درصورت شرکت نکردن در انتخابات بهتر می توان از سلامت آن دفاع کرد عبارت قدیمی بیرون گود نشستن و امر به لنگ کردن است.
آخه در کجای دنیا کدوم حزب، سندیکا یا گروهی پیشاپیش انتخابات را تحریم می کند و بعد درخواست آزاد بودن و عادلانه بودن آن را از حکومت مطرح می کند؟
۳) خانم منیژه حکمت از کارگردانان سینما و از اصلاح طلبان ویژه در اعتراض به صادر نشدن پروانه ساخت فیلمش، یکشنبه هفته آینده در جلوی وزارت ارشاد تحصن یک نفره ای را برگزار می کند.
حکمت قول داده برای اینکه برای سیگاری ها هم مشکلی پیش نیاد همزمان با تحصن اقدام به فروش سیگار هم بکنه.
باقی بقایتان....
دوستانی که به استراتژی تحریم همه جانبه معتقدند، توجه! توجه!*
این عده با این استدلال که اگر معین یا هر کس دیگری به جز احمدی نژاد رئیس جمهور شده بود هم شرایط ما فرقی با اوضاع و احوالی که امروزه کشورمان با آن دست به گریبان است نمی کرد و به عبارتی دیگر تحت ریاست جمهوری امثال معین هم بساطمان به همین درب و داغانی بود که الان هست، سعی در توجیه هر چه بیشتر عملکرد گذشته خود دارند.
با توجه به اینکه پیش فرض قطعی این استدلال لحاظ کردن این شرط است که اوضاع و احوال کشورمان در زمان کنونی بدتر از قبل شده است، پس دوستان قائل به استراتژی تحریم باید به این پرسش هم پاسخ بدهند که در آن هنگام که با درپیش گرفتن این استراتژی البته کوچکترین سهم را در به تاخیر انداختن شکلی و زمانی ( و نه محتوایی و دائمی) جنبش اصلاح طلبی ایران داشتند، چگونه این تصور را به مخیله خود راه نمی دادند که شرایط در آینده می تواند بهتر از اکنون باشد؟
به عبارتی روشنتر اگر یک چیز توانایی نیل به شرایطی نامناسب تر و بدتر از شرایط قبلی خود به هر دلیلی را داشته باشد ( جنبش اصلاح طلبی در خرداد ۸۴ و جنبش اصلاح طلبی در سال ۸۵ )؛ منطقا این چیز توانایی نیل به شرایطی مناسب تر و بهتر از شرایط قبلی خود راهم به هر دلیلی خواهد داشت.
مگر اینکه دوستان این شرط منطقی را قبول نداشته باشند یا اینکه اساسا یه چیز دیگه رو قبول داشته باشند...
*باقی دوستان هم توجه!
۱۸ تیر است و باز مرور دردناک خاطرات تلخ آن روزها در ذهنم....
چه کنیم که عادتمان داده اند به فراموش کردن عادتهایمان....
سخن برای گفتن فراوان است گوش برای شنیدن هم، درد از حافظه هاست که آنها هم به زود فراموش کردن عادت کرده اند...
مثل اینکه بالاخره کشف شد چطوری پدر رئیس جمهور محبوبمون هم در سال 72 فوت کرد و هم در سال 85 !!!
گویا جریان از این قرار بوده که والده محترم رئیس جمهور مهرورزمان پس از آنکه در سال ۷۲ شوهر گرامی خود و پدر واقعی پسر نازنینش رو از دست می دهد، مجددا با یکی از اقوام شوهر مرحومش ازدواج می کنه و اشتراک نام فامیلی هر دوی احمدی نژادهای مرحوم هم به همین علت بوده است.
دیگه نبینم از این به بعد کسی بیاد بگه که مصاحبه رئیس جمهور محبوبمون با خبرگزاری مهر سوتی این خبرگزاری یا خدای نکرده سوتی رئیس جمهور بوده...
تونل ما درازه، ایشاءالله مبارکش باد
۱)* برخلاف اعتقاد برخی از دوستان و دشمنان بنده معتقدم که ما در کشور عزیزمان فقط شهروند درجه ۱ یا درجه ۲ نداریم بلکه از شهروند درجه ۳ هم برخورداریم.
با این توضیح که شهروندان درجه ۱ کسانی هستند که ضمن اینکه شهروند درجه ۲ و درجه ۳ نیستند، زندگی مانند شهروندان درجه ۱ دارند و به این علت به ایشان شهروند درجه ۱ اطلاق می شود اما شهروندان درجه ۲ کسانی هستند که از شهروندان درجه ۳ هم بدبخت ترند اما چون تا حالا متوجه نشده اند که شهروند درجه ۳ هم وجود دارد فکر می کنند که از آنها بدبخت تر وجود ندارد، شهروند درجه ۳ هم شهروندی است که به علت اینکه شهروندان درجه ۱ فکر می کنند که تمام بدبختی هایشان زیر سر شهروندان درجه ۲ است و به این علت تمام مصیبت ها را برسر شهروندان درجه ۲ می کوبند و به شهروندان درجه ۳ کاری ندارند و چون شهروندان درجه ۲ از این موضوع ناراحت شده اند دق دلی های خود را سر شهروندان درجه ۳ (که از وجود فیزیکی آنها هم اطلاعی ندارند) خالی می کنند، هم با شهروندان درجه ۱ مشکل دارند و هم با شهروندان درجه ۲ ....
نتیجه گیری فلسفی و غیر منطقی:
شهروندان درجه ۱ که معلومه چه کسانی هستند، شهروندان درجه ۲ هم که امثال خودمون هستند، می مونه شهروندان درجه ۳ که افغانی های بدبخت هستند حالا این وسط شهروندان درجه ۱ حال مارو می گیرند و ماهم حال افغانی های بخت برگشته بی خانمان رو.
نتیجه گیری نهایی:
حالا اگه فهمیدین من چی گفتم باید بگم که تمام این حرف ها به خاطر این بود که اگه حکومت به ما رحم نمی کنه و ما با توجیه حقوق بشر و آزادی های مدنی و.... به آن اعتراض می کنیم چرا خود ما به این افغانی های بخت برگشته و بی کس و کار رحم نمی کنیم؟
۲) با توجه به اینکه سخنگوی دولت اعلام کرده که احمدی نژاد به زودی در یک مصاحبه مطبوعاتی پشت پرده های معضلات کشور را افشا می کند منابع نزدیک به دولت گزارش می دهند که احتمالا رئیس جمهور محبوبمان در این مصاحبه از نقش عوامل حزب مشارکت در برخی نهادهای خاص، جبهه دموکراسی و حقوق بشر معین و دار و دسته شیرین عبادی به اضافه شورای نگبان و مجلس و سنگ اندازی آنها به عنوان پشت پرده بدبختی های کشور نام خواهد برد.
* اقتباس از سبک ۱-۲-۳ .... کوبنده مصطفی تاج زاده.
گفتند: بابا اینکه نشد،بالاخره یه چیزی در استقبال از این شورای راهبردی روابط خارجی هم بنویس؛ گفتم: چشم!
بدین وسیله اعلام میشود، این خوشبینی وجود دارد که همینکه بخشی از سیاست خارجی کشور ما از محور حسین شریعتمداری به محور محمد شریعتمداری منتقل شده،جای خوشحالی داره اما از آن طرف مشاهده می شود که در آن سوی قضیه، احمدی نژاد نازنینمون تبدیل به علی اکبر ولایتی سالهای دهه ۷۰ شده و با سفر به نقاط ناشناخته قاره آفریقا کشورهایی (ببخشید قبیله هایی) را کشف می کند و با معرفی آنها به سازمان ملل، کشوری جدید را به جامعه جهانی معرفی می کند.
آخرین نمونه هم کشف و معرفی کشور گامبیا به جهانیان است.خیر باشه....
راضی شدید!!؟
پس از تشکیل شورای عالی روابط خارجی توسط آقای خامنه ای، در این فکر بودم که آیا درباره این اقدام که قطعا باعث حاکم شدن بیشتر عقلانیت (عنصر نایاب در مغز دولت مردان حاضر) در سیاست های کلان دیپلماتیک جمهوری اسلامی می شود، مطلبی بنویسم یا نه؟
هرچند که این اقدام را حرکتی صحیح می دانم و معتقدم که اگر از یک پشتوانه قوی فکری برخوردار باشد جای خوشحالی دارد اما با یک استدلال شخصی قانع شدم که مطلبی در ستایش آقای خامنه ای و این حرکت وی به رشته تحریر در نیاورم.
با کمال احترام باید گفت هنگامی که من و امثال من نمی توانیم آزادانه از عملکرد های موسمی غیرقانونی و اعمال اشتباه ایشان طی سالهای ۶۸ تاکنون انتقاد کنیم، چگونه می توان انتظار ستایش یکی از حرکات وی (که اتفاقا نسبتا درست و سنجیده بود) را داشت؟
آقای خامنه ای آنقدر دور و بری اینکاره دارد که دیگر احتیاجی به تعریف و تمجید امثال ما نداشته باشد.
در یک کلام؛ هنگامی می توان عملکرد و رفتار شخصی را تحسین کرد که حداقل خود وی اجازه نقد عملکرد گذشته اش را به منتقدان داده باشد.
و صد البته این اصل درباره حاکمان بیشتر از دیگران صدق می کند.
حضرت خضر:باید از تشکیل شورای روابط خارجی استقبال کرد
خنده ام می گیرد از اینهمه کنفرانس ملی جمهوری خواهی و کنگره خلق ایران و اتحادیه میهنی و اتحادیه ها و احزاب و پارلمان های دیگر که مثل قارچ هر دو سه هفته یکبار در پاریس و نیویورک و لندن برپا میشوند و تعدادی پیرمرد و پیرزن دور هم جمع میشوند و برای یک ملت در آن سوی دنیا نسخه می پیچند و بهای آنچه آنها آزادانه در آنجا می گویند را ما باید در اینجا بپردازیم.
خنده ام می گیرد که این جماعت حتی حضور اکبر گنجی در یک برنامه تلویزیونی زنده در ایتالیا را هم تاب نمی آورند و ناپسندترین توهین های ممکن را نثار او و همسرش میکنند. (به جرم محجبه بودن)
کافیست نگاهی به تلویزیون های فارسی زبان بیندازیم و با تمام وجود دریابیم که این منادیان آزادی و عدالت و استقلال ایران چگونه به گوشت برادر مرده خود هم رحم نمی کنند.
نگاهی هم به جماعت تحریم چی داخلی بیندازیم که هرچند اکنون از بی ظرفیتی قانون اساسی و نظام سیاسی فعلی برای نیل به اصلاحات دموکراتیک می نالند و نسخه اتحاد را دوای تمام دردهای جامعه ایرانی می دانند اما دیدیم که در انتخابات دوم شوراها و در حالیکه میزان آزادی آن انتخابات در حدی بود که حتی مارکسیست ها هم از معرفی کاندیدا بی نصیب نماندند،چگونه خود به هزار پاره قسمت شدند و شعار اتحاد را به بایگانی تاریخ سپردند.
و من از روزی که کشورم در یوغ اختیار این جماعت باشد می ترسم....
من می ترسم از روزی که به نام عدالت (خواه فاشیستی خواه استالینیستی) همین اندک آزادی خود را هم بر باد دهیم....
من می ترسم که در خانه نشسته باشم و شاهد روزی باشم که از جوی آب کنار پیاده رو، نهر خون روان باشد....
من می ترسم از جماعتی که جز غر زدن و سیر در آسمان خواب و خیال های شیرین خود راهی دیگر نه آموخته اند و نه می آموزند....
من می ترسم از کسانی که تحمل ۸ سال سختی را ندارند اما داعیه انقلابی گریشان گوش فلک را کر کرده....
من می ترسم از آنهایی که چه در آن سوی آب و چه در این سو، لحظه شماری می کنند تا به بهانه آزادی ما و کرزای شدن خودشان، کشورمان به عراق و افغانستان دیگری تبدیل شود.....
من می ترسم از اینکه بتوانیم دوم خردادی دیگر داشته باشیم اما درعوض۲۲ بهمن دیگری در انتظارمان باشد....
جان لاک میگوید: در تمام طول تاریخ رادیکال ها از محافظه کاران خطرناک تر بوده اند و من می ترسم از روزی که کشور ما به دست کسانی بیفتد که اعدام های ۶۷ را محکوم میکنند اما عطش انتقام کور و خونین آن اعدام ها به شکلی وحشیانه تر، لحظه ای آنها را راحت نمی گذارد....
من می ترسم.....
از محمد قوچانی (که اوهم بالاخره صدایش درآمد)
شما به کسانیکه از آزادی و عدالت مهجور مانده در قرآن می نالند اما حتی وجود اندیشه مخالف خود را در یک محفل فکری،تاب نمی آورند چه می گویید؟
چگونه میشود که آزادی فکر ، بیان ، اندیشه و تضارب آرا و عقیده و تساهل و تسامح و الفاظی از این دست، ورد زبان جماعتی باشد اما این عده حتی نتوانند در محافل چند نفره خود به چیزهایی که میگویند عمل کنند و شوند مصداق آن که میگوید: چرا چیزهایی می گویید که بدانها عمل نمی کنید؟
چه نامی میتوان بر این جماعت گذاشت؟
