تبليغاتX
بوی خاک
قفل یعنی کلیدی هست

 

دیگر نمی‌توانم برای «احمد باطبی» زندانی دل بسوزانم چون دیگر کار او از دلسوزی گذشته..... اما اذعان می‌کنم که دلم برای غربت او گرفته..... نه تنها برای غربت او که برای غربت خانواده‌اش.....

 

نمی‌دانم ضجه‌ها و التماس‌های پدرش را شنیدید....؟ آیا شما می‌توانید تصور کنید که عزیزتان پس از تحمل رنج و مشقت سالها زندان و فشار، به ناگاه با یک سکته مغزی به کما برود.....؟ اصلا می‌توان تصورش را کرد؟؟؟؟

 

به فرض که باطبی گناهکار است اما آیا هشت سال زندان و تحمل اینهمه سختی برای او و خانواده اش تنها به جرم «عقیده» تقاص آن گناه نبود.....؟

 

انرژی هسته‌ای را به صاحبانش بسپاریم..... این فن‌آوری دغدغه من نیست، «دغدغه من جان یک انسان و خوشبختی یک خانواده است» هرچند که دیگر چیزی از آنها باقی نمانده باشد.....

 

فکر می‌کنم تجربه‌های مشابه گذشته، ثابت کرده که «چنگ و دندان» نشان دادن برخی «آدمهای  متوهم» در این شرایط، هیچ دردی را دوا نمی‌کند بنابراین از مقامات ذیربط که در این زمینه «مسئولیت» دارند احتراما خواهش می‌کنم تا شرایط را به نحوی فراهم سازند که احمد باطبی عزیز نه تنها بهبود یابد بلکه بتواند به دامان خانواده‌اش بازگردد.....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در دوشنبه 30 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

تنها سه روز به پایان ضرب‌الاجل شورای امنیت سازمان ملل که به موجب قطعنامه 1737 به ایران تا 21 فوریه فرصت داده بود تا یا فرآیندهای مرتبط با غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند یا با قطعنامه بعدی که احتمالا وارد فاز تحریم‌های اقتصادی خواهد شد، فرصت باقی مانده‌ است.

 

«مجموعه شواهد و اخبار» نشاندهنده آن است که نظام قطعنامه را نخواهد پذیرفت و در نتیجه باید منتظر صدور قطعنامه‌های بعدی به رغم اخبار ضد و نقیضی که از اعضای دائم و غیردائم شورای امنیت به گوش می‌رسد باشیم.

 

به این جهت از واژه «قطعنامه‌ها» استفاده می‌کنم که غرب به طور طبیعی نباید انتظار داشته باشد که ایران تنها با صدور یک قطعنامه تمام سرمایه گذاری‌های 18 ساله خود و تلاش‌های دیپلماتیکش برای استفاده از فن‌آوری هسته‌ای را فراموش کند و از آنها دست بردارد.

 

اعتقاد دارم که ماجرای صدور قطعنامه و جلوگیری غرب از برنامه‌های اتمی ایران مانند آن شخصی است که  به سقوط به دره در صورت تبعیت نکردن از دستورات تهدید می‌شد و او را گام به گام به سوی پرتگاه می‌بردند؛ طبیعی است که در این شرایط آن فرد با خود می‌گوید حالا که قرار است من را به دره پرت کنند، بگذار تا لااقل به جلوی پرتگاه برسم سپس اگر ثابت شد که قضیه جدی است، آنگاه در برنامه‌های خود تجدید نظر بکنم.

 

جمهوری اسلامی ایران با توجه به تاکتیک غرب برای حرکت گام به گام به سوی مرحله نهایی علیه ایران، حالا حالاها تا لب پرتگاه فاصله دارد بنابراین اگر قطعنامه 1737 را بپذیرد، باید تعجب کرد.

 

فارغ از پذیرش یا عدم پذیرش قطعنامه، نظر شخصی من این است که تا همین حالا هم ضررهایی که از بابت دیپلماسی فعلی پیگیر پرونده هسته‌ای به کشورمان وارد شده کم نبوده و این اضرار با صدور قطعنامه‌های بعدی به صورتی تصاعدی افزایش هم خواهند یافت. نباید فراموش کرد که حتی اگر انرژی هسته‌ای حق مسلم ما هم باشد این انرژی هسته‌ای است که برای کشور است نه کشور برای انرژی هسته‌ای بنابراین باید از هر اقدامی که باعث به خطر افتادن کیان کشور و امنیت بین‌المللی آن خواهد شد، پرهیز شود.

 

به رغم نگرانی عمیقی که برای میهنم احساس می‌کنم و جدی بودن تهدیدات که خود را در این احساس تنها نمی‌بینم اما ته دل من روشن است، چو آنکه ایمان دارم حلقه تصمیم گیر نهایی نظام در تمام 28 سال گذشته «اصل بقاء» را به بهترین نحو ممکن رعایت کرده و در شرایط کنونی اگرچه آن حلقه دیگر به اندازه مقطع پذیرش قطعنامه پایان جنگ نفوذ ندارد اما به هرحال تصمیم‌گیرنده نهایی است و آنجا که باید «مصلحت» را بر «عزت» مقدم داشته است.

 

فقط امیدوارم خیلی زود، دیر نشود.....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 29 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

آنهایی که فکر می‌کنند با شهرآشوبی، فرافکنی و شانتاژ باعث آن می‌شوند تا من از ترس یا احیانا تلقین بی‌احتیاطی به خود، از نوشتن پست قبلی درباره آقای اعلمی پشیمان بشوم و لاجرم مطلب قبلی را حذف یا حتی تعدیل کنم سخت در اشتباهند.

 

به اطلاع عموم یا آنهایی که منتظر اتفاق فوق بودند می‌رسانم که پیروان واقعی اصلاح‌طلبی در انجام اعمال خود معطوف به نتیجه نیستند بلکه در همه‌حال تکلیف (نه تکلیف صرفا شرعی) را سرلوحه کارهای خود می‌کنند بنابراین آنهایی که می‌خواهند با حربه «نتیجه» مرا از نوشتن مطلب قبلی پشیمان سازند، بیهوده تلاش می‌کنند.

 

تاکید می‌کنم که تمام پست‌های نوشته شده بر روی این وبلاگ از ابتدا تاکنون ناشی از ایمان و اعتقاد قلبی من و بر اساس منطق بوده و بنابراین از نگارش هیچ‌یک از آنها «به خصوص پست قبلی» پشیمان نیستم.

 

با کمال فروتنی عرض می‌کنم که به نظر می‌آید آنهایی که چه به وسیله نظرات و چه به وسیله تلفن، e-mail، یا حضوری خواهان حذف یا تعدیل مطلب قبلی بودند یا اینکه مرا از نتیجه نوشتن آن می‌ترساندند، خود جزو کسانی هستند که مطالب وبلاگشان را بدون تفکر قبلی می‌نویسند و سپس از نوشتن آن پشیمان می‌شوند یا اینکه مطالبشان را صرفا بر اساس «نتیجه گرایی» می‌نویسند اما به صراحت می‌گویم که بنده جزو ایشان نیستم.

 

پی‌نوشت مهم: یادم رفت بنویسم که مطلب قبلی «خوب» نتیجه داد، «خوووووووب»......

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 29 بهمن1385  | لینک 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

با تعریفی که در «شرایط کنونی» از اصلاح‌طلبی دارم «اکبر اعلمی» نماینده تبریز را هنوز اصلاح‌طلب می‌دانم حتی اگر او بر کرسی‌هایی نشسته باشد که بی‌مشروعیت‌ترین کرسی‌های پارلمان در تاریخ ایران باشند و امثال او با شرکت در انتخابات این مجلس و سپس حضور در آن ننگی بر دامان «اصلاح‌طلبی اصیل» به جا گذاشتند.

 

مصاحبه امروز دوست خوبم آرش بهمنی  با اعلمی در «روزآنلاین» را که خواندم به وبلاگش رفتم تا هم از او بابت این مصاحبه خوب تشکر کنم، هم فعال شدن بیشترش در روز را تبریک بگویم و هم از او بپرسم که حاشیه‌های مصاحبه‌اش با اعلمی چه بود که مشاهده کردم او خود اقدام به انتشار این حاشیه‌ها نموده است.

 

طرز فکر امثال اعلمی در مورد جبهه مشارکت پیش از این هم برای من روشن بود اما مطلب فوق بهانه‌ای شد تا چند خطی بگویم و بنویسم:

 

1) اعلمی بازبودن دست خود برای جمع‌آوری امضاء جهت سوال از احمدی‌نژاد را به علت نداشتن مشکل مالی مانند آنچه مشارکتی‌ها دارند دانسته و گفته چون مشکل مالی ندارد از کسی هم نمی‌ترسد. حال با توجه به اینکه در طول این سالها مشخص شده که زبان وی چگونه دوست و دشمن نمی‌شناسد و همه را مورد لطف خود قرار می‌دهد از او می‌خواهم که نمونه‌هایی از مشکلات مالی اعضای مشارکت را به سیاق خود بیان کند تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد. ناگفته پیداست که اعضاء و رهبران مشارکت در سالهای اخیر بدون ارتکاب هیچ جرمی،روزی را از حضور خود در دادگاه‌های انقلاب و بازپرسی‌های قضایی بی‌بهره نگذاشته‌اند بنابراین خیال آقای اعلمی راحت باشد که اگر کوچکترین نمونه (نمی‌گویم سند) از مشکلات مالی مشارکتی‌ها وجود داشت، اقتدارگرایان و مخالفان اصلاحات تاکنون اثری از حزب باقی نگذاشته بودند.

 

2) اعلمی گفته که «مشارکتی‌ها فقط دروغ می‌گویند». از او که لابد راستگو ترین است می‌خواهم که برای اثبات خود وعده و شعار 6 سال پیشش برای افشای مافیای نفتی و اقتصادی کشور را عملی کند.

 

3) گفته «پدرسوخته بازی‌های مشارکتی‌ها در مجلس ششم، اصلاح‌طلبان را در اوضاع کنونی گرفتار ساخت». آقای اعلمی! اگر دفاع از حقوق حقه آحاد ملت بدون در نظر گرفتن قوم، مذهب، دین و عقیده فکری و سیاسی، تلاش برای صیانت از روزنامه نگاری آزاد در ایران، دفاع همه جانبه از دانشجویان و دگراندیشان سیاسی و فکری، استعفاء از مقامی که باقی‌ماندن در آن باعث وهن آرای ملت و مشروعیت بخشی به مجلس بی‌مشروعیت پس از خود میشد، کوتاه نیامدن از حق ملت در عرصه‌های گوناگون و خروارها نمونه دیگر را پدرسوخته بازی می‌داند، درست گفته‌است مشارکتی‌ها پدرسوخته اند اما هنوز هستند حافظه‌های تاریخی که به یاد بیاورند چه عناصری در لباس اصلاح‌طلبی راهنما به چپ زدند اما به راست پیچیدند و با ساخت و پاخت‌های پشت پرده، پشت اصلاح‌طلبان واقعی مجلس ششم در مقاطع حساس را خالی کردند و سپس در حالیکه آن نمایندگان راستین ملت به جرم «استقلال و آزادی‌خواهی» توسط شورای نگهبان ردصلاحیت شدند، به ظاهر اصلاح‌طلبانی مانند اعلمی تایید صلاحیت شدند.

 

آقای اعلمی! فراموش نکنید که همان نمایندگان مشارکتی بودند که به همراه تعداد محدودی از دیگر نمایندگان باعث آن شدند تا مجلس تاریخی ششم برای اولین بار در تاریخ کشور ما خانه استبداد نباشد اما اکنون به دور و بر خود نگاهی بیندازید تا ببینید در چه مجلسی عنوان نمایندگی را یدک می‌کشید؟ هرچند که شما زیرک‌تر از آن هستید که این را ندانید.....

 

آقای اعلمی! من که می‌دانم جاروجنجال‌های شما در مجلس و در بوق و کرنا کردن سوال از احمدی‌نژاد به چه علت است بنابراین سرنوشت این ایفای نقش‌ هم چندان برای من اهمیتی ندارد.

 

یک مطلب کاملا متفاوت از نقطه دید (توصیه به قرائتش می‌نمایم)

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 25 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

فلواقع اگر اجتماع شرایط ذیل برای شما حاصل شود: ۱) وبلاگ داشته باشید ۲) بعد از کلی بدبختی و چند ماه جون کندن تازه بدون مرخصی به یه مسافرت دو روزه رفته باشید ۳) روز اول مسافرت مریض بشید ۴) در برگشت با حال نزار، 24 ساعت توی راه بمونید؛ آیا در این صفحات ادعای این رو نمی‌کردید که بدشانس‌ترین آدم روی زمین هستید؟؟؟؟

 

عنداللزوم دیگه به این یقین قطعی رسیدم که از این به بعد اگر خواستم کنار دریا برم هم یه آفتابه آب همراه خودم ببرم‌؛ آخه چرا اون دو روز از چهار فصل سال شمال که خدا شیر آسمونو می‌بنده و آفتاب اون بالا خودشو جر میده؛ باید نصیب من بشه..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اصلا چرا باید برای برگشتن این همه مصیبت بکشم!!؟؟؟؟ خدایا چرا من........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستشو بگید!! کی دلش نبود من بدبخت دو روز با خیال راحت استراحت کنم........؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در سه شنبه 24 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

بهانه‌ای برای نوشتن ندارم. شهر در امن و امان است،  اینجا هم هوا هوای همیشگی نیست..... قربانشان بروم مردم هم كه دیگر نه از اصلاح‌طلب و اقتدارگرا و راست و چپ و حجاریان و خاتمی و گنجی و صبح امروز و الله كرم و كوی دانشگاه خاطره‌ای به یاد دارند نه از عطر درختان بهار نارنج، نشانی.....

 

تنها میماند اندكی حس رهایی و عشق كه اگر این هم نبود دیگر....خاله امروز صبح گفت كه رب انار امسال را آماده كرده اما مثل اینكه درخت انجیر دیگر باری ندارد.....نمی‌دانم چرا این درختان امسال كه بار ندارند، افتاده‌اند. مگر نمی‌گویند درخت هرچه پربارتر باشد، افتاده‌تر است....؟

 

باید برگردم، خیلی دیر است.... دیگر اثری از كلبه‌های خشتی و سقف سفالی شمال هم نیست، اینجا این برجها هستند كه دارند همراه آدمها هر روز بیشتر قد می‌كشند..... راستی اگر زمین روبرویی را بسازند دیگر چگونه تپه‌های جنوبی مه گرفته را باید دید....؟

 

تازه من شنبه را مرخصی نگرفته بودم، كاش می‌شد برنگشت.... اما نه!! نمی‌توان بازنگشت، در شهر آدمهای پوشالی و ساختمان‌های بر باد بناشده، یك «بهانه» هست برای بازگشتن، مشكل این‌است كه آن هم بهانه بودن خود را قبول ندارد.....

 

دلم گرفته..... دلم باران می‌خواهد، ساعتها.... نه! روزها و ماه‌ها..... آنقدر كه لااقل خودم را بشوید......

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 22 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

انقلاب اسلامی 22 بهمن 57 برای من یادآور هیچ نکته‌ای نیست. اگر بگویم به انقلاب عشق می‌ورزم یا دل در گروی آن دارم، سخنی به گزاف گفته‌ام که اندک نشانی از واقعیت در آن است. «منی» که انقلاب را «حس» نکردم، در فرآیندهای آن شرکت نداشتم و هیچ یک از نزدیکانم برای آن شهید یا شکنجه نشده‌اند، «نمی‌توانم» عاشق آن باشم واگر این داعیه را داشته باشم، دروغ گفته‌ام اما:

 

«منی» که کودکی و نوجوانی خود را در سالهای پس از انقلاب گذراندم و اکنون هم روزهای جوانی خود را در آن سپری می‌کنم و قصد هم ندارم تا سر خویش را چون کبک در برف فرو کنم و خود را به القابی چون «کور و کر» بودن مفتخر کنم، «باید انقلاب را به عنوان یک واقعیت تاریخی بپذیرم» و اتفاقا تا هنگامی که «اعتقاد روشیم» به مفهوم بزرگ «اصلاح‌طلبی» است و «ایمان منشیم» به واژه مقدس «آزادی‌خواهی»، با علم به همین واقعیت و با «رعایت قواعد بازی»، بر «ایمان و اعتقادم» باشم و چه باک که در این راه از دو سو طرد شوم، آنسان که در آن واحد از سویی «ضد انقلاب و کافر و فاسق و قلم به دست مزدورم» بخوانند و از سویی دیگر «آدم فروش، جاسوس، فاشیست، امل» و امثال این.....

 

دوم خرداد 76 برای «من» آغاز راهی بود تا این واقعیت تاریخی را آنگونه کنم که گویی آن را با دستان خود ساخته‌ام؛ راهی که پیمودیم سخت بود و سنگلاخ و مسیر پیش رو بلند است و تاریک اما چه کنم که توان حرکت جز بر «ایمان و اعتقادم» ندارم.....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 18 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

خبر انتشار روزنامه «اخبار» به جای «شرق» علیه‌الرحمه که در مصاحبه «محمد قوچانی» با «روزآنلاین» اعلام شد، باعث خوشحالی بسیار من شد البته اعتراف میکنم که ابتدا به ساکن شنیدن این خبر تا اندازه زیادی مرا شگفت‌‌زده هم نمود. شگفت‌زده از این رو که چگونه است هنگامی که مسئولان یک روزنامه خود یک بار طعم تلخ به محاق توقیف رفتن آن را چشیده باشند، قصد دارند تا بار دیگر روزنامه‌ای دیگر را با تقریبا همان تحریریه سابق، منتشر کنند.

 

مع هذا، اگر من به جای محمد قوچانی بودم هرگز به این زودی خبر انتشار یک روزنامه آنهم روزنامه‌ای که قرار است جایگزین روزنامه حرفه‌ای و تاثیرگزاری مانند شرق شود را اعلام نمی‌کردم اما تصور من این است که سردبیر شرق در اعلان عمومی این خبر بر روی اصل «غیرقابل پیش‌بینی بودن رفتارهای نظام» تکیه کرده هرچند که تجربه ثابت کرده رفتار آن بخش از حکومت که وظیفه برخورد با «مطبوعات اثرگذار بر جامعه مدنی و سیاسی ایران» را دارند تاکنون چندان هم غیرقابل پیش‌بینی نبوده‌است، موضوعی که دیروز با جواد هم در میان گذاشتم.

 

اما در هر شرایطی و با هر زاویه‌ای که به این مسئله نگاه کنیم «انتشار اخبار حتی اگر با علم به توقیف احتمالی باشد، بازهم اقدامی به غایت مبارک و میمون است» زیرا درصورت وقوع این اتفاق و تحت هر شرایطی حداقل دو گزینه پیش‌روی جامه مطبوعاتی و سیاسی ایران است: یا اخبار به انتشار خود تا جاییکه بتواند ادامه می‌دهد و این با توجه به تجربه سالهای اخیر که نشان داده هرگاه یک روزنامه در کشور توقیف شد، روزنامه جایگزین آن به مراتب حرفه‌ای‌تر و موفق‌تر بوده، امری «بسیار مفید» است و یا اینکه اخبار هم به مانند تمام اسلاف خود تحمل نخواهد شد و «برای همیشه توقیف موقت می‌شود!» که در آن صورت هزینه این اقدام (هرچقدر که باشد) بر گرده مخالفان آزادی مطبوعات و آزادی بیان در ایران تحمیل می‌شود.

 

آن هنگام که شرق منتشر می‌شد، بسیاری از دوستان بودند که به بهانه‌های مختلف از جمله «مجیزگوی هاشمی بودن، مشی لیبرالیستی» و هزار و یک ایراد بنی‌اسرائیلی دیگر که یا ناشی از تحلیل اشتباه و یا به علت بی‌انصافی بود، از آن انتقاد گاه تخریبی می‌کردند و «آب آسیاب» مخالفین اصل روزنامه نگاری در ایران می‌شدند اما فقدان شرق نشان داد که این روزنامه چه «لنگه کفش عظیمی در بیابان برهوت و تشنه جامعه اطلاع‌رسانی و سیاسی داخل کشور بود».

 

به عنوان یک خبرنگار اصلاح‌طلب اعتراف می‌کنم که خبر انتشار «اخبار» یکی از بهترین «اخباری» بود که در چند صباح گذشته شنیده‌ام و ایمان دارم اخبار با تیم حرفه‌ای که از آن برخوردار خواهد بود، جانشین شایسته‌ای برای اسلاف خود خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در دوشنبه 16 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

سیاه و سفید شدن این صفحات امروز یک ساله شد. «گفتنی‌ها» درباره ماجراها، خاطرات و حتی مخاطراتی که در این مدت به علت نوشتن این خطوط برایم پیش آمد و پیش آمده شد آنقدر زیاد بودند که بهتر دیدم به «ناگفتنی‌ها» تبدیل شوند بنابراین تنها این را می‌گویم که این صفحات تا آن هنگام که بشود «بوی‌خاک» میدهند؛ به راستی اصلا چه چیزی است که میتواند بوی خاک را از آن بگیرد....؟

اینجا هوایش هوای آزادیست، این صفحات را عاشقانه دوست دارم پس تا آن هنگام که بوی خاک داشته باشند اینجا می‌نویسم.....

بعد نوشت: تا حالا جشن تولد به این سادگی دیده بودید؟ نه شمعی، نه کیکی، نه بادکنکی و نه حتی یک عکس یادگاری.....

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در شنبه 14 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

فرض کنیم از دست هیشکی کاری برنیامد و جنگ یا تحریم اقتصادی و در نتیجه قحطی مملکت را فرا گرفت. تحت این شرایط است که بنده فی‌الحال سه گزینه را برای آخر و عاقبت خود متصور می‌بینم:

 

1) سکونت در منزل کوچک و خانوادگیمان که در حاشیه یکی از شهرهای شمالی قرار دارد و تقریبا بلا استفاده مانده است. در این حالت باقی عمر بنده به دامپروری، چوپانی و کشاورزی خواهد گذشت.

 

2) ساخت کلبه‌ای چوبی و بی‌بهره از هرگونه مظاهر تکنولوژی در کوهستان‌های شمال و اقامت در آن. مطلوب من در این شرایط، ادامه حیات از طریق شکار حیوانات جنگلی، خوابیدن در کنار آتش اجاق درون کلبه و پختن غذا بر روی آتش است. در این حالت، عبادت نمودن بخش مهمی از زندگی شبانه‌روزی مرا شامل خواهد شد.

 

3) پیدا نمودن یک فانوس دریایی خالی از سکنه بر روی یک صخره بلند در شمال کشور که موج‌های دریا با تمام قدرت خود را به پای آن بکوبند و تا فرسنگ‌ها اطراف آن هیچ نشانه‌ای از حیات انسانی وجود نداشته باشد. در این شرایط تا هنگام مرگ باید احتیاجات خود را از طریق دریا و با ماهیگیری تامین کنم و در زیر رگبار شدید باران کشتی‌ها و کرجی‌های گرفتار در طوفان را راهنمایی کنم.

 

پی‌نوشت: فصل مشترک تمام این مطلوب‌ها، بازگشت به خطه شمال به عنوان سرزمین رویاها و آرزوها و خاطرات خوش من است.

 

پی‌نوشت 2: اولویت من از شماره 3 به شماره 1 است.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 8 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

بازهم تاسوعا و عاشورایی دیگر رسید و بازهم سرهای فرورفته دیگری در برف....بازهم ذکر یا حسین و یا ابوالفضل و دسته و علامت و هیات و زنجیر و قمه و قیمه و اشک و دعوا بر سر شام نذری.....

 

تابلوها و پارچه‌های «هیهات من‌الذله» و سر دادن این بانگ در کوچه‌ پس کوچه‌های شهر به نقل از حسین که «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید».

 

یا حسین! دیگر چاهی هم در خلوت یافت نمیشود که در آن بگریم از این همه فریاد و فغان که سردادگانشان هرگز نفهمیدند و نخواهند فهمید که اینهمه از برای چیست....؟ اشک‌ها سد شدند در برابر عقل‌ها و دل‌ها تا تو و نهضتت تنها از نهان صورت‌ها دیده شوید نه سیرت‌ها.....

 

یا حسین! هنوز هم شمشیرها تو را در بر گرفته‌اند و من با خود می‌اندیشم تا کی....؟

یا حسین! مگر تو خود بانگ آزادگی و آزادی را سر ندادی؟ مگر شهادتت جز شهادت دادن در راه حق و معرفت بود؟

یا حسین! تو خود بگو که با این عزاداری‌ها چگونه می‌توانم فلسفه عاشورایت را درک کنم؟

یا حسین! عاشورایت عید آزادگان است.....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در پنجشنبه 5 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

به مناسبت اتمام امتحانات پایان ترم:

 

اجاره خونه که عقب افتاده، پول «دوا» هم که ندارم، «فاطیم» که هی «قمیش» میاد، خلاصه که ذکی...!!

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در سه شنبه 3 بهمن1385  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin